|
کلاغ پر | ||
|
طبق معمول هر اومدنی یه رفتنی هم داره و این بار نوبت به من رسیده...دنیای مجازی هم واسه خودش عالمی داشت که خیلی دوستش داشتم و ترکش برام خیلی سخته....رفتنش به اجبار با خودمه و برگشتن دوبارم با خدا.....برنامه های زیادی داشتم و تصمیمای زیادی گرفته بودم اما خوب همیشه یکی هست که همچی را به هم میریزه و این یکی ها همیشه نصیب من میشه....خوب دیگه چاره ای نیست جز اینکه با توکل به اونی که همیشه همراهته و اون بالا نظاره گر و مواظبته میشه باهاش یه جورایی کنار اومد و قبول کرد و من باید بتونم باهاش کنار بیام....این محیط برام خیلی چیزا داشت که محیط واقعی نداشت...اینجا من خود خودم بودم اما دنیای واقعیم بیشتر وقتا ظاهرسازی بود واسه اینکه کسی از دلت باخبر نشه...اینجا دوستایی داشت که با حوصله تمام به حرفات گوش میکردن و با وقتی که برات میذاشتن تا راهنمایی یا کمکت کنن آدمو شرمنده میکردن،آدمی که نه میدونن کیه، چیه، کجای این سرزمین خاکی داره نفس میشکه....دلم برای همتون واقعا تنگ میشه....برای همتون آرزوی یه زندگی خوب و پر از آرامش را دارم ... همیشه توکلتون به خدا باشه تا تو زندگی کم نیارین....تو لحظه های اذان یادتون نره یکی خیلی محتاج دعاهاتونه....عاشق فیدای جناب آقاشیر تو اون لحظه ها بودم. واسه اینکه نوشتم خیلی غمگین نباشه آخرش عین مجریای برنامه کودک تلویزیون میگم: همتونو به خدای مهربون میسپارم...تا دیدار بعد خدانگهدار
[ چهارشنبه 20/2/91 ] [ 11:12 صبح ] [ بلای آسمونی ]
به این نتیجه رسیدم که:اگه دیدی شرایط بر وفق مرادت نیست وتو نمیتونی به هیچ عنوان تغییرش بدی و مجبوری باهاش بسازی انقدر واسه خودت حاشیه ایجاد کن که اصل موضوع فراموشت بشه و با توکل به خدا و امید به اینکه روزی همچی درست میشه به زندگیت ادامه بده..چون اگه بخوای با هرچی که روزگار بهت تحمیل میکنه مقابله کنی از خیلی چیزا عقب میمونی و به هیچ جا نمیرسی...بعضی چیزا را باید به حال خودشون گذاشت و خیلی بهشون بها نداد تا بتونی به زندگیت ادامه بدی ***سخنان گهربار بلای آسمونی:)**
[ سه شنبه 19/2/91 ] [ 5:31 عصر ] [ بلای آسمونی ]
زیر بارانم بیچتر تنها بینی سرخم لو میدهد مرا که باریدهام همراه ابرها اما .... تابلوی قشنگی شدهایم من و باران و جاده
[ یکشنبه 17/2/91 ] [ 10:2 صبح ] [ بلای آسمونی ]
جامو تو زندگی گم کردم نمیدونم کجا وایسم که نه جای کسی را تنگ کنم نه به جای ایستادنم اعتراض کنن سرگردونم و بی هدف خدا کاش یه نگاه خودم جان تو حق نداری حرف بزنی تو حق نداری بی اجازه نفس بکشی تو هیچ حقی نداری پس هرجا میگن وایسا یا اصلا سعی کن نباشی سعی کن نیست شی چی میخواد به سرم بیاد نمیدونم چیکار میخوام بکنم نمیدونم یه روز خوشم یه روز ناخوشم میتونم از زندگیم لذت ببرم اما حق ندارم خدایا یه کم بیشتر نگام کن
خدایا هوای دل اونایی که هوای دلمو دارن،به درد دلم گوش میکنن و به دردش نمیارن داشته باش و هیچوقت تنهاشون نذار که فقط تو رو دارن تو لحظه های آسمونیتون دعام کنین
[ شنبه 16/2/91 ] [ 2:37 عصر ] [ بلای آسمونی ]
باز دلم هوس چیزای ناب کرده هوس بچگی.... یادش بخیرشعرا و بازیای بچگی: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی( کل بازی، استب آزادی) انگشتر فیروزه خدا کنه بسوزه اون تبلیغ تلویزیونی بابا برقی:چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم گرگم به هوا هوا زمینه هرکی بشینه گرگ زمین...نیست(اینجا کلا هنگ میکردیم بشینیم گرگیم یا پاشیم) عموزنجیر باف زنجیر منو بافتی.... هفت سنگ،لی لی وسطی که یادمه با پوست پرتقال یه حلقه کوچیک درست میکردیم و باهاش وسطی بازی میکردیم یه بازی بود که تو کلاس درس وقتی وقت اضافه میاوردیم بازی میکردیم یکی میرفت بیرون یه چیزی را جاشو عوض میکردیم بعد اون باید میگفت چیه وقتی بهش نزدیک میشد صدای ضربه هامون روی نیمکتا بیشتر میشد و وقتی دور کمتر اون تیتراژ اول برنامه کودک بود که یه قطار درحال حرکت بود و دود قطار شکل کارتونای مختلف میشد بعد مینوشت سیمای کودک..... واااای چه دوران بی دغدغه و خوبی بود...تنها دل مشغولیم کثیف نشدن لباس عروسکم خواب کردن و غذا دادن بهشون و خاله بازیایی که مسیرش تا خونه خاله چند دور دور حال و پذیرایی چرخیدن بود و بعدم وقتی میرسیدیم خونه خاله اون استکانای خالی چایی را چنان با ولع هورت میکشیدیم که هرکی صدای این هورت کشیدنا را میشنید هوس چایی میکرد هییی روزگار چی به سرم داری میاری ... همه دنیا را میدم تا یه لحظه برگردم به اون دوران بچه که بودم عاشق آب بازی و گل بازی بودم واسه همین همیشه خدا منو باید به زور از رو حیاط میاوردن تو اتاق تا غذا بخورم.... از بس سربه هوا بودم و حواسم به بازی کردن بود همیشه زخم و زیلی و دست و پا شکسته بودم که هنوز جای بعضی بخیه های اون دوران هست و تنها یادگاری شیطنتای اون موقعم مونده....اگه به حرفم گوش نمیکردن با جیغ و گریه و پاکوبوندن رو زمین همه را عاصی میکردم تا به خواستم برسم... اما الان چی باید همه بغضا را خفه کنی تا کسی از دلت باخبر نشه و بگی خیلی بزرگ شدی....اگه یه ماهی یا یه جوجه داشتم بعد از یه مدت که میمرد چنان براش مراسم کفن و دفن میگرفتم که نگو...تو باغچه خاکش میکردم و یه تیکه سنگ میذاشتم روش به عنوان سنگ قبر..روزی چندین بار میشستم بالای سر قبر اون حیوون و صلواتای نصفه نیمه و غلط غولوتی که بلد بودم میخوندم و الکی دستمو میگرفتم جلو صورتمو زار زار گریه میکردم که انگاری یه عزیزی را ازدست دادم........ هی وای روزا و سالها چه زود میگذره و وقتی که تموم میشه قدرشو میدونیم... ای خدا دلم بچگی میخواد
[ دوشنبه 11/2/91 ] [ 10:2 عصر ] [ بلای آسمونی ]
|
||
| [ طراحی : پرشین اسکین ] [ Weblog Themes By : Persian skin ] | ||